صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا امیدوارم لا اقل امروز که برات خیلی مهمه خوب باشی حتی بدونه من
گفتم دیگه نمیام اما نشد نشد عزیزم
من هرروز حرفاتو میخوندم ولی نمیتونستم بنویسم منو ببخش
که اذیتت کردم
این چند روز برا من لازم بود تا خودمو پیدا کنم و جایه تو رو تو زندگیم دیدم
تو دلم غوغایی بود این چند روزه
همه ی سلولای بدن دلشون واسه تک محبوبشون پر میکشید عزیزم
نازنینم یه حرفی مونده
اینکه به داشتنه دختر عمه ایی چون نسیم افتخار کن تو این ۲ساله که با هم اشنا شدیم از صمیمی ترین دوستم به من نزدیک تر شده
نسیم خیلی مهربونه و خیلیم دوست داره دیروز بهم زنگ زدو مخصوص دعوتم کرد و اینو گفت که سینا اومده پیشمو تا میتونسته از تو گفته و مثه بچه ها گریه کرده میدونی اون لحظه وحشت تموم وجودمو گرفت
نبینم اشکاتو سینای من این معشوقه خانوم ارزشه اشکاتو نداره قشنگم سینا دیگه نمیتونستم شبا فقط با در اغوش گرفتنه عکست بخوابم
انقدر گریه کردم که دیروز رفتمو سروم زدم
منم به امیده تو زنده ام سینا جانم فقط به امیده تو
دوست دارم عزیزم راستی
نسیم خیلی اصرار کرد که بیام عروسی نه بخاطره خودش فقط به خاطر تو
اون خیلی دوست داره عزیزم قدرشو بدون
تا همیشه دوست دارم و خواهم داشت تا ابد تا انتها تا بی نهایت تا اخر
عاشقه همیشگشتم
فدای ناراحتیت نبینم ناراحتیتو بینظیرم
راستی امروز میبینمت عزیزم بیا منم میام فقط بخاطر تو و بعد نسیم
منتظرت میمونم
اما ساده تر از ان
ساده مثله بازیه خاله بازی یا قایموشک
عشق نهانه
قایم شده بگرد تا پیداش کنی
میدونی
عشق لطیفه مثه گل سرخ ضمخته مثه سنگ میشکنه مثه دل عاشقه مثه خودش دیوونه ست بخدا
ادم نمیشه این عشق
عشق صادقه مثه اب ویرونه مثه بیده مجنون نوازشگره مثه باد
نامرده نامرده نامرده
اما نه دوست داشتنیه اما یه کم شیطونو لج باز
عشق خوده خوده دوستیه خوده خوده مهربونیه خوده رازه خوده ارامشه خوده لذته خوده صذاقته لطافته رفاقته
عشق حدی ست بی مرز
عشق منم تویی عشق عشقه همین
برای هر چیز خدا را شکر بگویید
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی ست این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمیزند
خدا را شکر که باید ریخت و پاش بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی من در کنار دوستانم بوده ام
خدا را شکر که شوهرم شبها خرخر میکند این یعنی او زنده وسالم در کنار من است
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را دستمال بکشم این یعنی من خانه ای برای خود دارمخدا را شکر که لباسهای کثیف را باید بشویم این یعنی لباسی برای پوشیدن دارم
خداررا شکر که برای تولد عزیزانم جیبم خالی میشود این یعنی من عزیزانی دارم کخ میتوانم باریشان هدیه بخرم
خدا رو شکر که گاهی اوقات مریض میشوم این یعنی اینکه به یاد اورم اغلب اوقات سالم هستم
تقدیم به همه ی عزیزانم
خدا را شکر گویید تا زند کیتان رونق یابد
نتونسته ام مانند امروز برایت گریه کنم
چون در این ده سال هنوز نمیتوانم باور کنم که رفته ای
هر پنجشنبه عصر بر مزارت مینشینم
اما باز در دل امیدی به بازگشته تو دارم
اما امروز نه
نه
نه
من دیگر امیدی نمیبینم
حال سو گل دختره ۱۲ ساله یمان نیز در کنار ت خفته است
اما
چه خفتنی...
سرطان تو را از من گرفت
تصادف سوگلم را از من جدا ساخت
و حال شاید خود کشی مرا از دنیا بگیرد
ببین دنیا ببین
نگاه کن
حال دیگر شاهینت را دیگر نخواهی دید
من نیز میروم
شاید در ان سوی این عالم دو چهره باز سوگلم را و ترنمم رادر اغوش کشم
من میروم
چون دیگر بهانه ای برای زندگی ام ندارم
اما خدایا نمیتوانم
تو خود مرا ببر
من نمیتوانم
مرا ببر
از من عاجز چه میخواهی
از شاهینی که حتی به اندازه ی جوجه گنجشکی امید به زندگی ندارد
چه میخواهی
رهایم کن
دیگر نمیتوانم
ترنمم
منتظرم بمان
چون سالهاست که منتطر بر در مینگرم
از سوگلم حمایت کن
من بر روی زمین میمانم
اما
اما
اما
زندگی برایم بدونه تو حتی از بازیهای بجگانه پست تر است
اما
من میمانم
و باز بر زندگی امید دارم
بر زندگی امید دارم
معبودم هیچگاه مرا فراموش نخواهد کرد
خدایا
پروردگارم
آه
آه
خدایا
یاریم ده چون بی یاریه تو یاریه بودنم نخواهد بود
یاریم ده معبودم
امین
پایان
خدای مهربانم
قلب عاشقان را صاف قرار ده
و برای همه عاقبتی خوش قرار ده
همه را خود یاری ده
بر بندگانت خوشی و مهر فرو فرست
مادران و پدرانمان را خود در سایه ات نگه دار
چون دستانم را گرفتندتا بتوانم بایستم
یاریم ده تا بتوانم دستانشان را بگیرم و انان را بر قله ی رفیع مهربانی ببرم
ای محبوبم
نگه دار هر محتاجی را از گزند روزگار
تا اخرین وجود میپرستمت
دستهایمان را بگیر
یاریمان ده
امین ای پروردگار جهانیان
بهترین صذای زندگی من تپش قلب توست
مقدس ترین روز روزه اشنایی با توست
عارفانه ترین لحظه لحظه ی با تو بودن است
در کنارم بمان همنفس لحظه های تنهاییم
چشمان نجیبت را در میان خرمنها زیبا یی میپرستم تا اخرین نفس تا اخرین نگاه تا اخرین وجود
انچنان به تو عشق میورزم که بی وجودت یاری بودنم نیست
دستانه به یخ مبدل شده ام در جستجوی مامنی برای خویش است
بر تن سوخته ام ببار بارانه وجودم
تنها چیزی که در دنیا مرا از ستوه به حد جنون رساند
دو چشمان دریا گونه ات بود
ان چشمانت مرا بر در هر میکده ای برد و مرا سیراب کرد از عشق بی انکه صدایی موجود باشد تو در اعماق وجودم زبان تازه ای را به من اموختی زبان عشق زبان بی زبانی
اسان ترین و در عین حال درد ناک ترین زبان است
در یک عان میتوان انرا اموخت تنها الفبای زبان عشق وجوده عاشقی ست چون مجنون و معشوقه ایست چون لیلا
ولی اه از ان روزی که زبان دل حرفاهایه عارفانه ای نداشته باشد انگاه است که با سکوت دم از جدایی میزند
و اینک دردناک ترین جمله ها را از دل خواهی شنفت
حال از ارتفاع وجودت میاموزم
از ان ساختن و سوختنت
سر انجام بپذیر خواهشم را با من بمان تا در مرز جنون و اشفتگی نباشم بر قلب خسته ام دری بکوب و حامله خبری شاد باش و من میدانم و یقین دارم عشق جز عشق چیز دیگری نیست ما انرا اشتباه معنا کرده ایم
بیا قلبم تو را از پس اینه ها میخواند با من باش تا در اسمان معرفت و ایمان اشیانه ای به وسعته عشق برایت بسازم ای اشیانه ی من
اسمم مریمه ولی عاشقه اسمه فرانکو اناهیتام ولی اسمه خودمم خیلی دوست دارم
از اسمه سرم سینا و احسانو خیلی دوس دارم
دیگه بگم برات با شعرو شاعری و داستان نویسی هم خیلی حال میکنم
عاشقه فوتبالم
سنم هم ۱۵
میرم اول دبیرستان
به امید خدا میخوام ریاضی فیزیک بخونم
آدمه رومانتیکی نیستم ولی برای عواطفم خیلی احترام قائلم
به دوستام خیلی اهمیت میدم البته ته حد متعادل
خلاصه بگم منم دیگه
خوشی برای شما دوستان
دوست داشتین سوالای دیگه هم میتونین ازم بکنین
مرسی
روی این گردونه ی نامهربون گرمی مهر تورا تصویر کرد
عاشقی دردی ست از دردا جدا
عشق عالمی دارد از عالم جدا
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
بابا اون همیاریه پس چی شد؟
هوالمحبوب
هیچ نمیدانم که برای چه مینویسم
روزها میگذردومن تنها در میان اینه ها بزرگ میشوم
تو خود شاهد بودی که به ستاره نرسیدم
شبی به بسترتنهایی هایم سری بزن
نمیدانم ان همه قلبهایی که دم از رفاقت میزدندوان همه دستهای همدل وهم زبان که به سوی من دراز شده بودند درمیان کدام اب وهوا گم شدند
حال تنها توبرایم مانده ای اشیانه ی من پرنده ی قلبم اشیانه ای می خواهد به وسعت تو
فردا که خورشید طلوع کند شمس را در دستانم میگیرم و راز عاشقیمان را به او میگویم که میدانم راز دار خوبی ست و شب که ماه از پس کوه در اسمان تجلی کرد نوبت توست تا قلبت را برای قمر اسمان بشکافی وتمامی رازهای نهفته در کنج وجودت را فاش کنی
برای همیشه در قلبم میمانی